![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 14:45 توسط --- |
|
|
مثل همیشه قدم می زنی "می رسی جایی که بهت آرامش میده...جایی که می تونی خودت باشی...خجالت نمی کشی وقتی احساست رو بیان می کنی...
به پیر مردی سپید موی برمی خوری"و برای عرض ادب و تبریک نمایش آثارش نزدیک تر می روی... وبعد از دقایقی صحبت... استاد به دردو دل واشاره به گمشده اش...
پ.ن:از وقتی رسیدم خونه به آینه زل زدم و آرزو کردم که ای کاش یک مرد بودم...فکر نمی کردم روزی برسه که از سلام و احوال پرسی با یه استاد (هنرمند) در خانه هنرمندان پشیمون بشم...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 1:20 توسط --- |
|
|
شاهد مرگ خویش بود پیش از آن که مرگ از جام اش گلویی تر کند اما غریو مرگ را به گوش می شنید (انفجار بی حوصله ی خفت جاودانه رادر پیچ و تاب ریشخندی بی امان): ((در برزخ احتضار رها می کنم ات تا بکشی!!! ننگ حیات ات را تلخ تر از زخم خنجر بچشی قطره قطره چکه چکه... تو خود این سنت نهاده ای که مرگ تنها شایسته ی راستان باشد.)) شعر:احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 1:56 توسط --- |
|
|
و تمام روز سایه ها من را می بلعند... و من مثل یک جسم بی روح سا یه ام را گم کر ده ام!
پ.ن:هی آقا شما سایه ی منو ندیدی؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 16:21 توسط --- |
|
|
من یک جور زندگی می خواستم تو یک جور نتوانستیم کیک مشترکی داشته باشیم خودمان را خوردیم پ.ن:اینجا آخر خطه... تمام! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 10:45 توسط --- |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
هیچی نیستم
جز یک سایه |
|
RSS
|